منتظرت هستم...هنوزم!حالا که فاصله بین من و تو پر ازسکوت تردیدوشک... هستم تا وقتی که حتی نیستی
هی فلانی! زندگی شاید همین باشد. یک فریب ساده و کوچک. آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او و جز با او نمی خواهی. من گمانم زندگی باید همین باشد... تنها، تنهایی عامل نا امیدیست تنها، خستگی روح، عامل کناره گیریست و تنها، بی همزبانی عامل همٌ و غم و درد است... پس دنبال کسی باش که شادی را در دلت جریان بیندازد، دردهایت را بفهمد و تو را درک کند... دنبال کسی نباش که همیشه امیدت را نا امید کند، همیشه تو را به سخره بگیرد و از همه بدتر غرورت را زیر پا له کند... حواست باشد، حواست باشد که بازی زمانه، گرفتار اندوهت نکند... نه عشق آتشین میخواهد ؛ نه دروغ های قشنگ... نه سکوت تلخ شاعرانه ... نه بزرگی های پر ادعا .... شب آرامی بود می روم در ایوان، تا بپرسم از خود هنوز هم دلم تنگ می شود برای محض حرف زدنت و برای تکیه کلامهایت که نمی دانستی تکیه داده بودم! سیگار از تو... دست از من... اری!! تو برای سوزاندن ومن برای سوختن! در زمانه ای که نارفیقی رسم رفاقت است. خیالی نیست... اگر تو نارفیق باشی و من رفیق اگرچه دیگر جایی برای سوختن نداشته باشم!! دارا نان ندارد سارا زبان ندارد رستم در این هیاهو گرز گران ندارد روز وداع خورشید،زاینده رود خشکید زیرا دل سپاهان نقش جهان ندارد بر نام پارس دریا نام دیگر نهادند گویی که ارش ها تیر و کمان ندارند!! دریای مازنی ها بر کام دیگران شد دارا کجای کاری!؟ دزدان سرزمینت،بر بیستون نوشتند اینجا خدا ندارد...!! ای مهر اریایی،بی نام تو وطن نیز نام و نشان ندارد... گاه تورا کاسه گدایی میکنیم گاه از دیوار تو (که همیشه کوتاه است) بالا میرویم... گاه با تو سیاست میکنیم گاه می خواهیم سر تو را شیره بمالیم... گاه میخواهیم تو را قانع کنیم!! گاه میخواهیم به تو یاد بدهیم...خدایی کردن را!!!!!! گاه میخواهیم تو را تو جیه کنیم... گاه میخواهیم تورا تنبیه کنیم!! گاه میخواهیم تو را بتراشیم تا در قالب ما جا شوی!! گاه تو را به جنگ دعوت میکنیم گاه به تو غر میزنیم گاه به تو اخم میکنیم گاه ازتو ناراضیم گاه با تو کاسبی میکنیم گاه از ته دل از تو دلخوریم...... دلم گرفته است... به اندازه ی تمام روزهایی که گریستم وتو... هرگز ندانستی!! می دانم می گذرد لحظه های دلتنگی دلم گرفته است... از جاده هایی که پر بود از چشمان پر انتظارم ونیامدی نیامدی... دلم گرفته است... از اسمان شب هایم که بی ستاره است... چه کسی خواهد فهمید؟ دلم گرفته است... نه کسی خواهد دانست نه زمین از چرخش خواهد ایستاد نه زمان متوقف خواهد شد و نه شب هایم چراغانی خواهد شد ونه تو ونه تو باز خواهی گشت!! نه! دروغ نیست رفتنت... دلم گرفته است... از فاصله هایی که تو خود ساختی فاصله بین من و تو پر شدنی نبود با تو هستم با تو که بد دوری از من... و چه دیر دانستم تو رفته بودی و من مانده بودم با هزاران چراااا... چه کسی خواهد دانست که با رفتن بی بهانه ات هزاران بهانه برای نماندن برایم به هدیه گذاشتی به سلامت... و دلم چه بد دلتنگت است... دلم گرفته است... این روزها شکسته ام!! سخت به خیال امدنت... چه خیالیست خیال امدنت!! دفتر نقاشی من پر از حجم سفید... وقتی به نقاشی ام خندیدی فهمیدم نمی دانی اینه ی دفترم عکس تو را کم دارد و بس
دلم یک فنجان قهوه ی داغ میخواهد ، و یک دوست که بشود با او حرف زد ... !!!

مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
ادامه مطلب


| Design By : Pichak |





